|
1. عــجـب صـبــری خدا دارد ! ... عجب صبري خدا دارد !
1. عــجـب صـبــری خدا دارد ! ... عجب صبري خدا دارد !
اون روزی که به دنیا اومدم همه می خندیدن و خوشحال بودن من واسه یه ثانیه چشمام رو باز کردم و دیدم ........... اونجا بود زدم زیر گریه .
یکی گفت شیر می خواد یکی گفت تشنشه یکی گفت مامانش رو می خواد .... آره راست می گفت مامانم رو می خواستم نمی دونستم چرا ... ولی الان می فهمم دلیلشو همتون می دونین فکر نکنم بخواد من توضیح بدم . الان ۲۴ سالمه و فقط تو این دنیا به مامانم وابستم . سلام به همه من هدی سامان از اهالی تهرانم ولی الان ساکن مشهدم . دختر عمه مهدیار حالا بعدن از کمالات این آقا مهدیار براتون تعریف می کنم . خیلی دوست دارم با همه راحت باشم . همتون رو دوست دارم از هرچیزی که دوست داشته باشین باهاتون صحبت می کنم و هر نظری که داشته باشین با جون و دل گوش می کنم تا مطلب بعدی فعلا بای
خوب
سلام به همه این وبلاگ دوباره رسما کار خودشو شروع کرد با قدرتی تقریبا ۷ برابر قبل از همه دوستانی که تو این یک سال که این وبلاک تعطیل بود ( و قراره من دلیل تعطیلیشو مفصل براتون تعریف کنم ) منو از لطف خودشون مرحوم نکردن تشکر می کنم و بهشون قول می دم ....خوب الان دقیقا نمی دونم باید چه قولی بدم خوب با اجازتون می رم سر معرفی نویسنده ها این وبلاگ هدی : ( توجه داشته باشین هدی نوشته میشه هدا خونده میشه ) دختر عمه گلم . اگه قهوه تلخ رو دیده باشین می تونم بکم از لحاظ شعر و ادب خود خود لعبته . از طرف اون میگم همتون رو دوست دارم . تا بعد امین و امیر حسین و محمود: از بهترین دوستام و همکلاسیام تو دانشگاه . جاتون خالی باهم به گند کشیدیم هرچی کلاسو دانشگاهه ابراهیم : از دوستام و رفیقای گرمابه و گلاستانم . یه خاطراتی باهم داریم که همون بهتر که ندونین . نونا : دوست دخترمه چی می تونم بگم . اینم تو اداره شعر و طرب همایونی فعاله . از دوستای هدی سامی : قدیمی ترین دوستم . ماه . طلا ( البته طلا نه چون طلا اینروزا خیلی داره گرون میشه ) . خیلی دوسش دارم فقط لازمه جون بخواد کیه که بده خودمم که پسر آتش و مهدیار و آقاپسر گل و بچه پررو و بووووووووووووووووووووووووووووق در خدمت همتون هستیم . قراره چند نفر دیگم بیان تو تیممون اون موقع ما کامل میشیم و بعد : ماییم و نوای بی نوایی بسم اگر حریف مایی
خداوندا دوستاني دارم كه شايسته محبتند و يادشان مايه آرامش
سلام به همه عزیزان گل ...... ( آقا من الان اصلا حوصله ندارم میرم سر اصل مطلب .... )
به لطف این نظام عزیزتون من چند وقتی نیستم ( فکر نکنین میرم سربازی نه )اما بعد از اومدنم با یک تیم چندنفره میام سروقت این بلاگفا و دنیا رو مترکونیم . تا اون موقع همتون رو می بوسم و فعلا خداحافظی می کنم (وقتی برگردم براتون داستان این رفتن رو تعریف میکنم ) می خوام مقداری گریه کنم آقایون و خانما همدردی کنن
شمع بود ، اما كوچك بود . نور هم داشت اما كم بود. شمعي كه كوچك بود و كم ، براي سوختن پروانه بس بود . مردم گفتند : شمع عشق است و پروانه عاشق .. و زمين پر از شمع و پروانه شد. پروانه ها سوختند و شمع خا تمام شدند. خدا گفت : شمعي بايد دور ، شمعي كه نسورد، شمعي كه بماند . پروانه اي كه به شمع نزديك مي سوزد عاشق نيست. ۞۞۞۞ شب بود. خدا شمع روشن كرد. شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود. شمع خدا پروانه مي خواست . مهديار ، پروانه اش شد. بال پروانه هاي كوچك زود مي سوزد ، زيرا شمع ها زيادي نزديكند. بال مهديار هرگز نمي سوزد. مهديار پروانه شمع خداست. شمع خدا ماه است. ماه روشن است ؛ اما نمي سوزاند. ۞۞۞۞ مهديار تا ابد زير خنكاي شمع خدا مي سوزد.!!!!!!!! ( بميرم واسه مهديار )
دستمال كاغذي به اشك گفت: قطره قطره ات طلاست يكم از طلاي خود حراج مي كني؟ عاشقم با من ازدواج ميكني؟ اشك گفت : ازدواج اشك و دستمال كاغذي ! تو چقدر ساده اي خوش خيال كاغذي ! توي ازدواج ما تو مچاله مي شوي چرك مي شوي و تكه اي زباله مي شوي پس برو بي خيال باش عاشقش كجاست ! تو فقط دستمال باش ! ۞۞۞۞۞۞ دستمال كاغذي ، دلش شكست گوشه اي كنار جعبه اش نشست گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد در تن نازك و سفيدش دويد خونِ درد ۞۞۞۞۞۞ آخرش دستمال كاغذي مچاله شد مثل تكه اي زباله شد او ولي شبيه ديگران نشد چرك و زشت مثل اين و آن نشد رفت اگر چه توي سطل آشغال پاك بود و عاشق و ضلال او با تمام دستمال هاي كاغذي فرق داشت چون در ميان قلب خود دانه هاي اشك كاشت
پسر نوح به خواستگاري دختر هابيل رفت. دختر هابيل جوابش كرد و گفت : نه ، هرگز ؛ همسري ام را سزاوار نيستي ؛ تو با بدان نشستي و خاندان نبوتت گم شد. تو هماني كه بر كشتي سوار نشدي . خدا را ناديده گرفتي و فرمانش را . به پدرت پشت كردي ، به پيمان و پيامش نيز. غرورت ،غرقت كرد . ديدي كه نه شنا به كارت آمد و نه بلندي كوه ها ! پسر نوح گفت : اما آن كه غرق مي شود ، خدا را خالصانه تر صدا مي زند ، تا آن كه بر كشتي سوار است . من خدايم را لابه لاي توفان ياقتم ، در دل مرگ و سهمگيني سيل. دختر هابيل گفت : ايمان ، پيش از واقعه به كار مي آيد . در آن هول و هراسي كه تو گرفتار شدي ، هر كفري بدل به ايمان مي شود. آن چه تو به آن رسيدي ، ايمانِ به اختيار نبود ، پس گردنيِ خدا بود كه گردنت را شكست. پسر نوح گفت : آنان كه بر كشتي سوارند ، امنند و خدايي كجدار و مريز دارند كه به بادي ممكن است از دستشان برود . من اما ان غريقم كه كه به چنان خداي مهيبي رسيدم كه با چشمان بسته نيز مي بينمش و با دستان بسته نيز لمسش مي كنم . خداي من چنان خطير است كه هيچ توفاني آن را از كفم نمي برد. دختر هابيل گفت : باري ، تو سركشي كردي و گناهكاري . گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد. پسر نوح خنديدو خنديد و خنديد وگفت : شايد آنكه جسارت عصيان دارد ، شجاعت توبهنيز داشته باشد . شايد آن خدا كه مجال سركشي داد ، فرصت بخشيده شدن نيز داده باشد ! دختر هابيل سكوت كرد و سكوت كرد و سكوت كرد و آنگاه گفت : شايد . شايد پرهيزگاري من به ترس و ترديد آغشته باشد ، ولي نام عصيان تو دليري نبود . دنيا كوتاه است و آدمي كوتاه تر . مجال آزمون و خطا اين همه نيست . پسر نوح گفت : به اين درخت نگاه كن . به شاخه هايش . پيش از آنكه دستهاي درخت به نور برسند . پاهايش تاريكي را تجربه كردند . گاهي براي رسيدن به نور بايد از تاريكي عبور كرد . گاهي براي رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت. من اينگونه به خدا رسيدم . راه من اما راه خوبي نيست . راه تو زيباتر است ، راه تو مطمئن تر ، دختر هابيل ! پسر نوح اين را گفت و رفت . دختر هابيل تا دور دستها تماشايش كرد و سالهاست كه منتظر است و سالهاست كه با خود مي گويد : آيا همسريش را سزاوار بودم !
آرش گفت : زمين كوچك است . تير و كماني مي خواهم تا جهان را بزرگ كنم . بهْ آفريد گفت : بيا عاشق شويم . جهان بزرگ خواهد شد ، بي تير و بي كمان . به ْ آفريد كماني داشت به قامت رنگين كمان داشت و تيري به بلنداي ستاره ؛ كمانش دلش بود و تيرش عشق. بهْ آفريد گفت: از اين كمان تيري بنداز ، اين تير ملكوت را به زمين مي دوزد. آرش اما كمانش غيرتش بود و جز خود تيري نداشت. آرش مي گفت : جهان به عياران محتاج تر است تا به عاشقان . وقتي كه عاشقي تنها تيري براي خودت مي اندازي و جهان خودت را مي گستري . اما وقتي عياري ، خودت تيري ؛ پرتاب مي شوي ؛ تا جهان براي ديگران وسعت يابد. بهْ آفريد گفت : كاش عاشقان همان عياران بودند و عياران همان عاشقان. آنگاه كمان دل و تير عشقش را به آرش داد . و چنين شد كه كمان آرش رنگين شد و قامتش به بلنداي ستاره. و تيري انداخت. تيري كه هزاران سال است كه مي رود. هيچكس اما نمي داند كه اگر بهْ آفريد نبود ، تير آرش اينهمه دور نميرفت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
|
![]()
سلام و علیکم به همه
Home
|